خرید بک لینک
خوبیش اینه همون اندازه که آدما کوچیکن؛ خدا بزرگه :))

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 5:06

قرار بوده که فقط زنده نباشیم...قرار بوده زندگی هم بکنیم... دیروز ظهر بود دوست قدیمی مامانم آمده بود خانه مان دیدن دوست قدیمی اش! نشسته بودند و حواس خود را از خیالها پرت کرده بودند... تصویری که توی ذهن من ساخته بودند... آدم ها، حرف ها، خنده ها. دیروز توی بی آر تی از ایستگاه نمایشگاه تا صدر گوشی به دست گریه کرده بود! یک خانم جوان که شالش را برای پنهان کردن اشک هایش، همان حال بدش، روی صورتش پهن کرده بود. دیروز توی مترو از ایستگاه توحید تا دروازه دولت و حتی ایستگاه های بعد تر گوشی به دست گریه کرده بود! لابلای هق هق هایش از دلتنگی می گفت و افسردگی برادرش! خانمی که تلاشی برای پنهان کردن احساسش، همان اشک هایش نمی کرد! دیروز هیجان تمام وجودش را برداشته بود، دوست بیست ساله ی من که می خواست آخرین قدم را بردارد... دیروز آدم ها امروز آدم ها فردا آدم ها... کاش می شد از هم کوچید... کاش می شد تنها بود و تنها ماند و تنها مرد! غصه همان جایی شروع می شود که بودن فقط یک سایه باشد! کاش میشد خلوتی ساخت...و در آن خلوت زیست...لااقل بی توقع زیست...بی سایه ها... بی همسایه ها... برچسبها: ویرایش نشده ها

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 5:06

تکرار. هف هشت سال پیش بود، کلاس دوم راهنمایی بودم.همون آخرای آذری که خبر دادن معلم ریاضی کلاس ما عوض شده و یه معلم فوق العاده بد اخلاق به جاش اومده. یه معلم فوق العاده بداخلاقی که قبل از تشکیل اولین کلاسش خط و نشون هاش رو کشیده بود و دستور داده بود فردا اول ساعت با کتاب کاری که معرفی کرده سر کلاس حاضر باشیم که درسش عقب نمونه! هف هشت سال پیش بود و همین ساعتای بعدظهر ِسردِپاییزی که صدای اذان از مسجد نزدیک مدرسه میومد تو راه ِخونه بودم و هی دلم داشت می ترکید از ترس و غصه!...الان که یادش میوفتیم هم خندم میگیره و هم قربون صدقه ی ده دوازده سالگیام میرم!بعدش به هف هشت سال دیگه فک میکنم ، به این که یه بعدظهر ِآخر ِآذر ِسرد قراره یاد ترس و تنفرم از آیین دادرسی کیفری بیوفتم و دلم غنج بره واسه بیست و یکی دو سالگیام...تهش هم دلم میخواد همه ی هف هشت سال ِدیگه هام رو بسپارم دست خدا و نگران هیچی نباشم...هنوز هست...همه ی لحظه ها...برچسبها: ویرایش نشده ها + کانگوروی آبی

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

یه وقتایی دلم شدیدا برای "نترسیدن" تنگ میشه...

مهمترین چیزی که بهش نیاز داریم، آرامش..

این که ذهنم انقدر آروم باشه که تو اولین لحظات یه اتفاق دلم

شور ِیه اتفاق بد رو نزنه!

حس کنم ، نه! لزوما معنای بدی نداره!

از خدا جز این نخوایم، روشنی دل...

خدایا، هوامو داشته باش...عمیقا به گرمای دستات نیاز دارم...

+استرس الکی!

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

از یک جایی به بعد بروید بیرون آن فضای بسته و خفه، به این فکر کنید که رسالتتان جز حال خوب ساختن نیست! نفس عمیقی بکشید و برگردید... مثل امروز من، برای از پشت در آغوش کشیدن هیچ وقت دیر نیست...  

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

خب خیلی نامه برقی داشتم (ایمیل خودتون) ، که کجایی کانگوروی آبی؟ چرا انقدر کم می نویسی؟ اتفاقی افتاده؟ ناراحتی؟ خواستم بگم که، من خوبم، خدا روشکر خیلی هم خوبم، دارم کتاب می خونم که سر فرصت راجع بهش خیلی خواهم گفت، دارم درس میخونم و دانشگاه میرم، متاسفانه تعطیلات کفاف نمیده برای نوشتن، گاهی که فرصت بهم دست میده برای خانواده وقت میذارم و کسی رو که دوستش دارم رو میبینم... قول میدم که کانگوروی آبی رو مث همیشه قوی بیارم توی برنامه م هرچند شلوغ :)) و بابت همه ی اتفاقا خداروشکر... بابت نامه برقیاتون سپاس:)برچسبها: ویرایش نشده ها

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 14:54

آنقدر دماغ ِنوک تیز و صیقل خورده دیدم که هوس یک قوز طبیعی کردم!

 

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 14:54

این مهم. روزم رو که با دل درد های خیلی ترسناک اما تکراری ، حداقل تو دوره ی خودش هر ماه ، شروع کردم، با خودم فکر کردم که چقدر الآن فقط اینو میخوام که بدون فلان لباسی که عاشقش شدم، بدون فلان لاکی که تصمیم دارم بخرم و یادم میره، بدون تموم کردن ِفلان کتابی که خیلیش مونده، بدون ارسال خلاصه مقاله به سوی مجازات های هر چه انسانی تر، بدون همه اینها و صد البته بدون "درد" خیره باشم به سقف سفید رنگ اتاق و خوشحال باشم...خواستم بگم "درد" عمیق تر از این سه حرفه، خیلی عمیق.امیدوارم هیچ وقت برای هیچ کس، سلامتی نشه آرزو :) برای این مهم دعا کنید و حسابی از داشته هاتون لذت ببرید :) سلامتی اون نیمه ی پر و پررنگ و پر اهمیته لیوانه، به خاطرش هزاران مرتبه خدایا دوستت دارم، خ

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 14:54

اصلی که وجود دارد این است: وقتی آدم ها از داشته های مادی شان می گویند درواقع دارند از نداشته های معنوی- عاطفی شان حرف می زنند.

این اصل را از بیست وپنج سالگی به بعد می فهمی،وقتی که تمام کودکی و نوجوانی دست های پینه بسته ی پدر و مادیات نداشته آزارت داده و دیر فهمیده ای دارایی هایت را.

+از یادداشت های آلما توکل

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 14:54

برای یکی مزه ی شجاعت دارد و برای بغل دستی اش مزه ی حماقت! کی قرار است باور کنیم کسی که عقیده ای متفاوت از ما دارد درست 

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 14:54

توی آن کاغذی که الآن خیلی دوستش ندارم، نوشته بودم:

" دنیای این روزها

یا از تو مهمان کنج قفسی می سازد

یا پرنده ای آزاد و رها.."

معمولا به جای تنفر از آدمها سعی میکنم حس بدم را به اشیا

منتقل کنم، گرچه کمی بی انصافی ست اما از همان لحظه به

بعد از آن میز و خودکار و کاغذ و شیشه ی وسط کتابخانه

حسابی متنفر شدم. بهتر نیست؟


برچسبها:
ویرایش نشده ها

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 14:54

فکر کردم پرتاب از ارتفاع روش خوبی نیست، همین طور زدن رگ دست، این یکی کثیف کاری زیاد دارد و لازم است از خودت و خون ت و رگ ت چندشت نشود، که اتفاقا میشود! خوردن قرص هم احتمال زنده ماندن و در منجلاب چراهای اطرافیان اسیر شدنش بالاست... باید شیوه ای باشد جدید و منحصر به خودم. بعد از هفته ها فکر کردن، نتیجه گرفتم که هر وقت از زندگی خسته شدم و احساس کردم بی مصرفی ام فراتر از حد مجاز است، "با چشم بسته از اتوبانی شلوغ عبور کنم" اینکه آن بنده خدایی که با زدن به من بدبخت میشود به من مربوط نیست، اگر قسمتش بوده خب بوده! از مزایای این روش این است که اگر زنده ماندی تو فقط تصادف کرده ای، جمع میشود میرود پی کارش!برچسبها: 

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 14:54

فک کردم نمیشه امشب صبح شه و من در موردش حرفی نزده باشم، نبایدم بگذره این لحظه ها بدون طلب دلخوشی. من مطمئنم وقتی میگه برای شما پیامبری فرستادیم که از اندوه شما اندوهگین میشود، راسته! در مورد هر شکل اندوهی هم راسته :) پیامبر ِعزیزی که اندوهم اندوهه برات، دوستت دارم. مهری که قرن ها پیش نثار آدم و بشریت کردی خیلی قوی بوده که رسیده، بی نقص رسیده به دستمون. پیامبر عزیزی که حراست دانشگاه به اسم حفظ دینت منو تا داخل دستشویی دانشگاه دنبال کردن و من بالای چاه(!) صلوات میفرستادم که گورشون رو گم کنن، دوستت دارم. من آدم پیوند دادن سره به ناسره نیستم:) خدا تکلیفمون رو روشن میکنه، تکلیف صلواتای داخل دستشویی منو ، تکلیف رژ قرمز آلبالویی م رو. فقط خدا:) پیا

برچسب: خودمانی, نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 14:54

صفحه بندی